تبليغاتX
الهی به امید تو


الهی به امید تو

اگر تنهای تنها شوم باز هم خدا هست.دکتر علی شریعتی

۱)

می شینی با کلی آب و تاب و هیجانی که موقع حرف زدن داری برای دوستت تعریف می کنی..اما وقتی می خواهی اون هم بگه در مورد تمام اون چیزایی که تو گفتی با سکوتش و یا با تعللی که زود متوجه می شی نمی خواد ادامه بده مواجه می شی..حس بدی بهت دست می ده..ازش می پرسی:خب تو چی؟ اما نمی گه یعنی راستش را نمی گه..و تو زود متوجه می شی که با صداقت پیش رفتی اما با کسی طرف شده ای که از گفتن حرف هایی که چندان هم مهم نیست واهمه داره..شنیدن حرف هایی که تو به اون گفتی و الان اونه که باید به تو بگه و اما از ادامه دادنش صرفنظر می کنه...با خودش چی فکر می کنه؟؟تو را یک آدمی که الان با شنیدن حرفهایش علیه اون دست به کار می شی در نظر می گیره؟یعنی می ترسه اگر برات بگه اتفاقی برایش بیوفته؟و یا تمام معادلاتی که برای خودش درنظر گرفته بهم بریزه؟


۲)

سر درس توسعه افتصادی یکی از  موضوعاتی را  که استاد پیشنهاد می کنه را با کمال میل انتخاب می کنی موضوع "توسعه فرهنگی" هست.در موردش کلی کتاب و مقاله و نشریه تهیه می کنی و وقتی اون را ارائه می دهی به عدم اعتماد تو جامعه ایران که یک جامعه قبیله ای بوده است پی می بری.جامعه ای که تاریخ قبیله ای داشته باشه هیچ وقت نمی تونه به دیگران اعتماد کنه منظور از دیگران اینجا افراد قبیله دیگر هست چون دائم در جنگ و خونریزی اند.برای هم توطئه می کنند تو این تحقیق می فهمی که یکی از دلایل عقب ماندگی ایران همین بی اعتمادی آدم ها بهم هست.آدم هایی که سعی می کنند آسه برن و آیسه بیان تا گربه شاخشون نزنه..


۳)

تو طرح پرسشنامه ات تو قسمت سوالات شناسایی که ابتدای هر پرسشنامه هست (و سوالات مربوط به جنس.سن.تحصیلات و.. را نوشته)سوالی تحت عنوان درآمد ماهیانه را می گنجونی اما می بینی که تو این قسمت جواب ها کمی بالا و پایینه.یعنی غیر واقعیه و از اون چیزی که می بینی و می شنوی کمتر نوشته شده و یا کمتر گقته می شه.چرا؟گاهی برای تحقیق هایی که توی دانشجوی ساده و بی ادعا برای یک درس ۲ یا ۳ واحدی می خواهی پر کنی با مشکل مواجه می شی .مگه به قیافه تو می خوره که مامور مالیات باشی؟برای همین هست که بهت توصیه اکید می شه که لطفا به جای درآمد هزینه خانوار را بنویسید تا با بدست آمدن اون بتوان درآمد یک خانواده را در عرض یک ماه پیش بینی کرد.


۴)

ما آدم ها خیلی بهم بی اعتمادیم و وقتی هم بخواهیم با دیگران صادقانه رفتار کنیم رفتارهای عجیب و غریب اون ها ما را هم وادار به عکس العملی شبیه به اون ها می کنه تا مبادا تو این شرایط و در این جامعه ای که هر روزش به یک رنگه سرمون بی کلاه بمونه...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 9:32 توسط فاطیما| |

امروز ی مطلب قشنگی توی ای میلم می خوندم دیدم بد نیست اینجا هم بذارم تا هر کی اومد اینجا اونو بخونه و به قشنگی حس با خدا بودن بیشتر و بیشتر پی ببره..

"زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

 

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود... خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.


 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

 

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 11:13 توسط فاطیما| |

آقا اجازه! ما بگیم؟

از ما دیگه گذشته..

ما کی باشیم..

ما کوچیکتر از اونیم که ...

از ماست که بر ماست.

داداش..مخلصیم

دیگه سراغی از ما نمی گیری..

با ما به از این باش که هستی.

 


ما چند تا معنی می تونه داشته باشه؟

آخر تواضع...؟

کم اهمیت دونستن خود؟

عادت ؟

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 19:50 توسط فاطیما| |

هم کلاسی ات در مدرسه :

                 ی چیزی می گم اما پررو نشی ها :" تو دختر خوبی هستی.."

آقا پسره به دختر خانم:

                 ی چیزی بگم اما قول بده پررو نشی:"دوستت دارم خیلی زیاد"

شوهر به خانم:

                 میگم ی چیزی:" تو زن خیلی خوبی هستی اما به شرطی که با این تعریف من سر برج نگی پول بیشتر می خوام ها..(خلاصه ی وقت پررو نشی گفته باشم)

 

پیرزنه به پیرمرده:

                چرا داشتی برای فلانی خانم می گفتی من خیلی زن خوبی برای تو بودم تا حالا به خودم نگفته بودی...بشکنه این دست که نمک نداره

پیرمرده:آخه گفتم اگه جلو روت بگم پررو می شی و تا آخر عمرم سوارم می شی..

                .................................................................

چقدر تو این صفحات موفقیت می خوانیم که محبتتون را به همدیگر ابراز کنید و چقدر این جمله ناپسند :ی وقت پررو نشی" را می شنویم.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 10:0 توسط فاطیما| |

کاش می شد آن چشم ها را می دیدم.کاش می شد ان چشم را ها حتی برای لحظه ای هم می دیدم.این جملات و این فوران احساسات بعد از خواندن کتاب "چشم هایش" بزرگ علوی و نیز در طی خواندن آن داستان جذاب و گیرا برای من بارها تکرار می شد.

علوی در قالب یک رمان زیبا و دلنشین توانسته از زبان راوی داستان (فرنگیس) قصه ای دوست داشتنی را تعریف کند و خواننده را با خود دنبال کرده دست او را گرفته و تا آخر داستان می برد.ابهامات ذهن او را در طی شرح و توصیفات فرنگیس برطرف کرده و خیلی عالی در قالب یک زن احساسات زنانه را مطرح ساخته است.نثر شیوایی که او در بیان داستانش دارد یکی از عوامل اصلی موفقیت او محسوب شده و این نکته غیر قابل انکار است.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:23 توسط فاطیما| |

دیروز سر کلاس سمینار جامعه شناسی شهری ارائه داشتم و موضوعی هم که کار کرده بودم "بررسی جامعه شناختی شهر در سفرنامه های دوره صفوی" بود سعی کرده بودم خیلی خوب کار کنم اما به علت ذیق وقت و کلاس های دانشگاه و نیز زبان کامل نبود و تا آخر ترم که استاد محترم وقت داده است باید آن را تکمیل کرد.

سخن از سفرنامه ها شد وقتی چندتایی را می خوندم مردم ایران را خیلی خوب توصیف کرده بودند اهل علم و درس و مکتب و اینکه مساجد کارکرد دیگری هم بعلاوه عبادت کردن داشتند و آن هم درس خواندن در آن جا بوده است.

سفرنامه هایی مثل "تاورنیه" ."شاردن" ."برادران شرلی".و حدود ۲۴ تا سفرنامه در این دوره نوشته شده که خوندن برخی از اونها خالی از لطف نیست..وقت کردین حتما بخونید

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:30 توسط فاطیما| |

هر روز با اتفاقات جدید روبرو شدن علاوه بر این که از نظر ذهنی آدم را به هم می ریزد او را دچار نوعی ابهام در مورد آینده نیز می کند.آینده ای نه چندان دور که با آن روبرو می شود.

این اتفاقات در نوع خود می تواند بد یا خوب باشد اگر خوب باشد که هیچ اما اگر بد باشد و برخلاف عادت آدمی او را دچار نوعی زدگی و خستگی از بی نظمی می کند.بی نظمی و اختلال در سیستم مدیریت.

گفتم سیستم مدیریت...

سیستم مدیریت شهری در یک شهر بزرگ تو را با روز قبلت متفاوت می سازد!!.یک روز سر ایستگاه مورد نظرت می ایستی و لی فردا با کمال تعجب و بدون درج هیچ اطلاعیه ای جای خالی ایستگاه را که با تاکسی ها و ون ها پر شده است مشاهده می کنی و تو که مانده ای به کدام سو بروی.. با حدس و گمان به سراغ نزدیکترین باجه بلیط فروشی که حتما و مطمئنا می دانند می روی و او که کلافه از جواب دادن شده است پاسخ تو را با حالتی بی توجه می دهد و چندین بار نیز آن را تکرار می کند تا تو متوجه شوی که اولین نفری نیستی که امروز از او این سوال را می پرسی بلکه صدمین و یا شاید هزارمین نفری باشی که این گونه او را خسته و کلافه ساخته ای و تو با گرفتن جوابی که مکررا در گوشت پیچیده می شود سعی می کنی اختلال ذهنی ات را که در اثر جابجا شدن گاه و بیگاه در این شهر بزرگ رخ می دهد نظم و ترتیب بدهی و جای جدید ایستگاه را در گوشه ای از طبقات ذهنی ات تنظیم کنی و در عین حال به این فکر کنی که زندگی ات دچار روزمرگی نخواهد شد هرگز....

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 8:42 توسط فاطیما| |

"خب من مادرم.مادرها هم وظیفه شون غصه خوردنه."

این دقیقا عین جمله ای بود که پری خانم در سریال شمس العماره به رحمت(فرهاد آییش) می گفت.

با شنیدن این جمله در یک سریال روتین و پرطرفدار(تاکید می کنم پرطرفدار)به عنوان یک دختر هیچ کس نمی دونه چرا حس ناخوشایندی بهم دست داد و منتظر عکس العمل بقیه ماندم.اما انگار این حرف خیلی به جا زده شده چون هیچ کس واکنشی نشان نداد.

وظیفه؟؟

یعنی این همیشه رسم روزگاره که کوچکترها بزرگتر ها را حالا به هر طریقی اذیت کنند و مادران محترم نیز باید همیشه و در هر حالی غصه بخورند..؟؟

این دیالوگ نخراشیده و نا به جا از نویسنده خوب "شمس العماره"بعید بود.

 

پ.نوشت:اگر چه که شخصیت پری خانم در شمس العماره زیاد جدی گرفته نمی شود اما خب به نظرم حرف جالبی نیومد.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:13 توسط فاطیما| |

وقتی بهش فکر می کنم می بینم که ما عادت داریم همیشه و در مورد خیلی مسائل حتی اون هایی که جدی جدی اند سروته قضیه را یک جورایی تموم کنیم که هم وجدان خودمون را آرام نگه داریم و هم کارمون را پیش ببریم.همیشه وقتی مصاحبه هایی که با کارگردان های یک سریال ویژه و مناسبتی یا روتین شبانه را می خوانم می بینم که در مدت زمانی کوتاه فیلم برداری کرده اند چرا؟چون زمان کافی برای ساخت سریال نداشته اند مگر در یک مدت کوتاه چقدر می توان یک برنامه ای که سلیقه کلی مخاطب را به همراه دارد برآورده کرد.آن هم در ایام و شب های ویژه ای که همه در انتظار یک برنامه خوب و پروپیمان هستند.

حال حرف من این نبود که چرا سریال های مناسبتی این قدر تند و فرز ساخته می شوند بلکه در مورد خودمان (دانشجویان) بود ...خودمان را می گویم ما که برای انجام یک تحقیق و پروژه ای که استاد محترم اول هر ترم گلوی خود را پاره می کند و آنرا از ما در انتهای ترم می گیرد چقدر وقت مفید روی آن می گذاریم تا در سال های آتی که یادی از این سال ها خواهیم کرد به میزان تلاشی که متحمل شده ایم افتخار کنیم حتی در سطح یک کار دانشجویی کوچک

اصولا عادت داریم هر کار و مسئولیتی را تا دقایق نود به تاخیر بیندازیم تا مگر تا آن زمان فرجی شود و از انجام آن فارغ گردیم.عادت کردیه ایم وقتی به انجام مسئولیتی مجبور می شویم با بهانه آوردن و اینکه وقت نداریم!! تا حد ممکن آن را کوچک کنیم و الی آخر

این کمبود وقت برای من یک نفر خیلی جالب است من فکر می کنم وقتی که ما برای این دوران می گذاریم تماما باید برای ادامه تحصیل اختصاص یابد نه صرف امور دیگر که آن هم جز در شرایطی استثنایی(اشتغال در بازار کار) به حرف زدن با دیگران و خوابیدن و.. می گذرد.

 

پ.نوشت:امیدوارم توانسته باشم  مطلب را درست مطرح کنم.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:41 توسط فاطیما| |

تو زندگی ما آدم ها دین چقدر جریان داره؟

خودمان را می گویم ما ایرانی ها ..ما که نمازمان را می خوانیم روزه می گیریم و عبادت های واجب شده را دست و پاشکسته انجام می دهیم و اگر خیلی با اخلاص باشیم مستحبات را هم سعی می کنیم انجام می دهیم.اما آنچه برای من جای سوال داره اینه که ما در عین انجام این کارها دروغ هم می گوییم به راحتی سر قرارهایمان با دوستان دیر حاضر می شویم و اگر از کسی رنجیده خاطر شویم و کینه ای از او به دل بگیریم در حضورش بهترین دوست جلوه می کنیم.در زمان دعای جمعی برای ظهور آقا امام زمان(عج) با صدای بلند ظهور ایشان را از خدا طلب می کنیم اما در ایام دیگر و در بهترین روزهای عمرمان به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کنیم..

دلیل این کارها چیست؟؟

این دینی که در وجود ما رخنه کرده نمود و آثارش کجاست.در ۲ رکعت نمازی است که با هزار زحمت و ادای دین می خوانیم و یا در روزه هایی است که با هزار بار بهانه گرفتن و .. زمان را به افطار نزدیک می کنیم.

باشد که تعریف نویی از دین مان و از کارهایی که در طول روز انجام می دهیم داشته باشیم و ارتباطی هرچند اندک میان این دو بیابیم..

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:58 توسط فاطیما| |


Design By : Night Skin

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس