تبليغاتX
الهی به امید تو


الهی به امید تو

اگر تنهای تنها شوم باز هم خدا هست.دکتر علی شریعتی

باهاش که حرف می زنم از فکر دیگران و تاثیرش روی زندگیش ناله می کنه، اینکه چقدر این تاثیرگرفتن از تفکر دیگران در مورد خودش تونسته جهت زندگیش را به سمتی ببره که خودش نمیخواد؛ می گه که دلش میخواد شال صورتی با کفش های رنگی پاش کنه اما از دیگران و حرف و حدیث هاشون واهمه داره، دلش میخواد تو خیابون بلند بلند بخنده و یا آوازی را که دوست داره ترنم کنه، اما از اینکه دیوانه خطابش کنه وحشت داره.

...فکر دیگران

چقدر این مسئله در زندگی ما نمود پیدا می کنه و چقدر می تونه جهت زندگی ما را به سمتی بکشونه که خودمون نمی خواهیم؟متاسفانه این مسئله در زندگی اکثر دور و بری هامون دیده می شه، اینکه مجبوریم اونطوری زندگی کنیم که دیگران می خواهند؛ چرا؟ چون باید همرنگ جماعتی شد که آنچه را تو دوست داری ایشان دوست ندارند.گذشتن از علایق خود و دلبستگی های خود در دنیایی که من فردی مهم تر از من جمعی می باشد غیرقابل بخشش است؛ اما چه می شود کرد وقتی باید برای جماعتی زندگی کنی و تا زنده ای برای خودت نباشی...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:57 توسط فاطیما| |


فردا روز زن هست و روز مادر؛ مادر تجسم همه خوبی ها، تجسم ایثار و بزرگی، واژه ای که برای درک بزرگیش باید ساعت ها تعمق و دقایقی طولانی فکر کرد. مادر عزیز و مهربانی که به خاطر من اندامت زیبایی خود را از دست داد، به خاطر من اعصاب و روانت ضعیف شد، به خاطر من از خواب شبانه خود گذشتی، به خاطر من از جوانی خود، از رفاه و خوشی خود و از تمام لذاتی که بی حضور من از آنان بهره مند می شدی گذشتی؛ چگونه بگویم دوستت دارم، چه کنم که هرچه کنم جبران یک ساعت شب زنده داری ترا پاسخگو نخواهد بود؛ چگونه غرش های جوانیم را که چون طنابی بر روح نحیف تو تاختم را توجیه کنم، با کدام سندی از حقانیت خودم، اثبات خودم،؛ ای مادر زیبای من، من بی تو هیچ نیستم و بی تو بهشت هم برایم جهنم است. ای مادر مهربان من، برای من تو مهربان ترین، دوست داشتنی ترین و زیباترین فرشته روی زمینی؛ بدان که بی تو منی نیست و با تو زندگی برایم معنا دارد...
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 1:18 توسط فاطیما| |

"همه دوست دارند به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد بمیرد"

این جمله که با خطی ساده روی کاغذی بر شیشه مغازه ای چسبانده شده بود حسابی توجهم را جلب کرد..

خیلی بهش فکر کردم و متوجه شدم ما از واقعیت این جهان و جهان پس از مرگ تنها چند واژه فهمیده ایم که عبارتند از بهشت و جهنم و گناه و ثواب.. همین چند کلمه برای ما شده همه چیز؛ یعنی درک کلی از دین مان همین چند کلمه است.

چرا دین ما همراه با ترس شده است؛ همه ما می ترسیم که مبادا بعد از مرگ مستقیم به جهنم فرستاده شویم. اینکه در کل حفظ جان در نهاد بشر از همان ابتدای تاریخ وجود داشته و دارد و انسان ها تمام تلاش خود را برای زنده ماندن و باقی ماندن انجام می دهند ولی چرا ترس از مرگ اینگونه در وجودمان نهادینه شده است به طوریکه با شنیدن کلمه مرگ عذابی بر وجودمان رخنه می کند و خوفی ما را فرا میگیرد؟ آیا این ترس مربوط به آموزش نادرست تعالیم دینی بر ما در ابتدای شکل گیری شخصیت و در دوران خردسالی و نوجوانی بوده است؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:59 توسط فاطیما| |

شده وقتایی که دلت میخواد فعالیتی بکنی اما دست و پات بسته است و شرایط محیطی و دیگران انرژی و انگیزه ات را کم می کنن؟

این حس و حال، احوال این زمانه من شده، زمان بعد فارغ التحصیلی و مشغول شدن به فعالیت های علمی و پژوهشی، اما..، اما محیطی که باید زمینه کار را برای من آماده به کار فراهم کنه، مهیا نیست و بنابراین شده ام شبیه کسی که میخواد بلند شه و راه بره اما رو زانو زمین میخوره و قدرت حرکت ازش سلب شده؛ وقتی این شرایط را می بینم یاد مرحوم استاد عزیزم می افتم که می گفت: "کار علمی کردن شرایط و محیط آماده میخواد" چیزی که الان من کم دارم همین آمادگی اولیه هست.

با ادارات مرتبط که تماس می گیرم گویی در خوابی فرو رفته اند و حمایت که هیچ نوعی انرژی منفی هم بهم تزریق می کنند، و متاسفانه تنهایی و بی هیچ هماهنگی هم این کار جواب نمی ده.

مونده ام با این انرژی و انگیزه درونی که داره اذیتم می کنه و گاهی با خودم میگم کاش منم یکی بودم مثل بقیه و برام همچین چیزایی محلی از اعراب نداشت..

ممکنه تنها کسانی این درد منو درک کنند که خودشون هم همچین شرایطی را داشته باشند.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:59 توسط فاطیما| |

دنیای امروز من پر شده از آدم های دورویی که به ظاهر به گونه ای هستند و در باطن به گونه ای دیگر.

دنیای امروز من پر شده از آدم هایی که وقتی به تو نیاز دارند با تو مهربانند و وقتی تو به آن ها نیاز داری تو را نمی شناسند.

دنیای امروز من پر شده از آدم هایی که سر خدا و اهل بیت پیامبر (ص) هم کلاه می گذارند، به گونه ای که وقتی روز شهادت ائمه باشد گریه و زاری کرده ولی وقتی حرف بر سر عدل و رعایت انصاف باشد آنگونه که خود دوست دارند رفتار می کنند..

این آدم ها دلم را به درد می آورند، شده ام مثل شخصیت مهربون و دوست داشتنی فیلم "بند سبز" که با دیدن بدی آدم ها اشک تو چشاش جمع می شد و از این دنیا خسته شده بود..

 


بعضی موقع ها با خودم می گم چه خوب که در مقام و مسئولیتی نیستم که بار سنگینی بر دوشم باشد و فریب دنیا با زرق و برق خودش مرا هم از دو دنیا محروم کند..

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:13 توسط فاطیما| |

خبر بیماری بازیگر دوست داشتنی و طنز را که تو یکی از صفحات نت خوندم، جدا ناراحتی عمیقی بر دلم نشست؛ به طوریکه حالم گرفته شده و به این فکر می کنم که چگونه بی خبر و بر اثر گرفتن رژیم غذایی  (البته آنطور که تو دنیای مجازی گفته شده) مطمئنا نامناسب باید همچین مشکلی برای وی پیش آید..

 

مشکلی که اغلب تو ایران رایج شده است، شیوع انواع رژیم های غذایی نامناسب می باشد که چندین سال پیش به خاطر ورود موج لاغری به کشور و انواع مانکن هایی که در سراسر دنیا به نمایش درآمدند، می باشد. به طوریکه این مشکل اکثرا در خانم ها دیده شد و هرکسی به نوعی با ایجاد نوعی اختلال در رژیم غذایی خود سعی بر دست یابی به وزن دلخواه خود را پیدا کرد. مشکلی که پس از مدتی بر فردی که خود را در معرض چنین آزمایش سخت و بعضا غیرقابل بازگشتی قرار می داد، نوعی افسردگی و پرخاشگری و یا ضعف جسمی بود. متاسفانه در اکثر مواقع می دانیم که کارمان درست نیست و برخی رژیم ها نامناسب است، اما همچنان آنها را ادامه می دهیم و پس از مدتی اثرات مخرب آن را حس می کنیم، آنگونه که برای دوست عزیز و بازیگر دوست داشتنیمان اتفاق افتاد.

امیدوارم هزچه زودتر خبر سلامتی ایشان را بشنوم.

رضا داودنژاد

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:25 توسط فاطیما| |

آزمون نفس گیر دکترا ۲۵ ام فروردین ماه با حضور بیش از ۱۳۰ هزار نفر برگزار شد. روز قبل همه چیز عالی بود و تنها استرس رسیدن به موقع به محل برگزاری آزمون وجود داشت که آنهم با تاکید اطرافیان به اوج خود می رسید هرچند که همیشه ی چیزی ته دلم این جور موقع ها میگه که اینجا ایرانه و تنها چیزی که اهمیت نداره وقت و منظم بودنه ولی خب همیشه این بقیه هستند که بعضی چیزا را برات اغراق آمیز جلوه می دهند و تو اگه نخواهی هم سعی می کنی مثل ی بچه منظم سروقت بری تا مبادا درهای محل برگزاری بسته بشه!!

محل برگزاری: دو نوبت صبح و بعداز ظهر آزمون برگزار شد اما تنها نکته ای که این وسط آزار دهنده بود ساعات نامناسب برگزاری دو آزمون بود؛ به طوری که بعدازظهر در اوج خستگی مجبور به تست زدن زبان و هوش بودیم و برای همین نتوانستم تمامی مسائل را پاسخ داده و لذا ذهن خسته من بیشتر از این نکشید و آزمون را نیمه تمام گذاشتم.

گله ای که از برگزار کنندگان و مسئولان برگزاری آزمون دکترا دارم همین نکته هست که واقعا چرا ساعات نامناسب برگزاری آزمون باید باعث خستگی شرکت کنندگان و عدم پاسخگویی به تمامی سوالات گردد؛ اگر آزمون بعدازظهر، در وقت صبح که انرژی بیشتری داریم برگزار میشد مطمئنا خیلی بهتر بود و وقت پرتی کمتری هم می داشتیم... 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 21:3 توسط فاطیما| |

خبرهای شنیده حاکی از تبریک گفتن دانشکده ای (که توش درس خوندم) به مناسبت اولین جایی که سیاست اسلامی شدن دانشگاه ها را به دیده منت قرار داده و به عنوان سند افتخاری ازش نام برده!!

 صرف هزینه های گزاف و استفاده از بیت المال به خاطر برپایی یک کلاس با ۳ یا ۴ دانشجوی پسر تنها به این دلیل که از دختران دور باشند چه توجیه منطقی و عقلانی می تواند داشته باشد؟ به چه چیزی این دانشگاه به خود می بالد؟ به اینکه توانسته است این سیاست به دور از منطق را پیشه خود سازد و تنها هزینه های گزافی را بر دوش این ملت درد کشیده بگذارد؟؟؟ واقعا کسی هست جواب من را بدهد که چرا؟ و چگونه؟

و جدای از صرف هزینه های زیاد، انجام این عمل به چه چیزی منجر میشود؟ به احتمال خیلی زیاد همان بحث منع کردن (البته آنطور که برپادارندگان این سیاست درنظر دارند) و حریص تر شدن را خواهد داد...

و در انتها اینکه احساسی که به ی آدم در این مواقع دست میده اینه که حس می کنی به شعورت توهین کردند، بازیچه شون شدی که هروقت دلشون بخواد و هرطور که دوست داشته باشند به بازیت میگیرند و ... بقیه اش بماند

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 0:6 توسط فاطیما| |

نوشتن کار سختیه، یعنی اولش خیلی سخته مثل حکاکی روی سنگه..باید بتونی اندیشه های پراکنده ای را که مثل سنجاقک تو محوطه ذهنت پرواز می کنند را بگیری و روی کاغذ بیاری، باید بتونی منسجمشون کنی و ی مقدمه و نتیجه بهشون بدی، کلا نوشتن اونم با اوردن مثال و تشبیه و هرچیزی که بتونه مقصودت را راحت تر برسونه خیلی خوب و شیرینه ولی شروع کردن به نوشتن شبیه همونه که گفتم...

اینا را میگم که بتونم قدرت نویسنده ای مثل "رومن رولان" را نشون بدم؛ نویسنده پر قدرتی چون او با کتاب مسحور کننده اش که پر است از توصیفات ریز و دقیق و تشبیهات بسی زیبا که خواننده را مجذوب خود می کند؛ تو گویی با داستان و افراد آن زندگی می کنی...


پ.نوشت: رمان "جان شیفته" واقعا زیباست و بیش از همه من به نویسنده اش فکر می کنم که چه شاهکاری درآورده..

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 23:30 توسط فاطیما| |

کلا روزهایی که برنامه و هدفی برای خودمون داریم خیلی خوبه، هیجان داریم، کارها و برنامه های از قبل تعیین شده را به خوبی انجام می دیم. ببیشتر وقتایی هم که کار داریم، برنامه داریم حرصمون می گیره و آرزو می کنیم کاش بیکار بودیم و واسه خودمون تا لنگ ظهر می گرفتیم و می خوابیدیم و کارهای متفرقه خودمون را انجام می دادیم ولی دقیقا وقتی موقع بیکاری میرسه بطالتی آدمو می گیره که آرزوی مرگ می کنه واسه من که اینطوریه، هروقت بیکارم و هیچ برنامه ای ندارم کارهای مورد تفریحم را هم انجام نمی دم؛ همه چیز واسم خسته کننده میشه. نمی دونم شاید هم عده ای باشند که این لحظات بیکاری را دوست داشته باشند و لذت ببرند...

ولی به نظر من همیشه آدمی باید ی برنامه مشخصی واسه خودش داشته باشه، حتی تو ایام تعطیلات و بیکاری؛ انگاری اصلا کلمه بطالت و علافی جز دردسر واسه آدم هیچ نفع و فایده ای نداره.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 12:6 توسط فاطیما| |


Design By : Night Skin