اگر تنهای تنها شوم باز هم خدا هست.دکتر علی شریعتی
...فکر دیگران چقدر این مسئله در زندگی ما نمود پیدا می کنه و چقدر می تونه جهت زندگی ما را به سمتی بکشونه که خودمون نمی خواهیم؟متاسفانه این مسئله در زندگی اکثر دور و بری هامون دیده می شه، اینکه مجبوریم اونطوری زندگی کنیم که دیگران می خواهند؛ چرا؟ چون باید همرنگ جماعتی شد که آنچه را تو دوست داری ایشان دوست ندارند.گذشتن از علایق خود و دلبستگی های خود در دنیایی که من فردی مهم تر از من جمعی می باشد غیرقابل بخشش است؛ اما چه می شود کرد وقتی باید برای جماعتی زندگی کنی و تا زنده ای برای خودت نباشی...
این جمله که با خطی ساده روی کاغذی بر شیشه مغازه ای چسبانده شده بود حسابی توجهم را جلب کرد.. خیلی بهش فکر کردم و متوجه شدم ما از واقعیت این جهان و جهان پس از مرگ تنها چند واژه فهمیده ایم که عبارتند از بهشت و جهنم و گناه و ثواب.. همین چند کلمه برای ما شده همه چیز؛ یعنی درک کلی از دین مان همین چند کلمه است. چرا دین ما همراه با ترس شده است؛ همه ما می ترسیم که مبادا بعد از مرگ مستقیم به جهنم فرستاده شویم. اینکه در کل حفظ جان در نهاد بشر از همان ابتدای تاریخ وجود داشته و دارد و انسان ها تمام تلاش خود را برای زنده ماندن و باقی ماندن انجام می دهند ولی چرا ترس از مرگ اینگونه در وجودمان نهادینه شده است به طوریکه با شنیدن کلمه مرگ عذابی بر وجودمان رخنه می کند و خوفی ما را فرا میگیرد؟ آیا این ترس مربوط به آموزش نادرست تعالیم دینی بر ما در ابتدای شکل گیری شخصیت و در دوران خردسالی و نوجوانی بوده است؟
این حس و حال، احوال این زمانه من شده، زمان بعد فارغ التحصیلی و مشغول شدن به فعالیت های علمی و پژوهشی، اما..، اما محیطی که باید زمینه کار را برای من آماده به کار فراهم کنه، مهیا نیست و بنابراین شده ام شبیه کسی که میخواد بلند شه و راه بره اما رو زانو زمین میخوره و قدرت حرکت ازش سلب شده؛ وقتی این شرایط را می بینم یاد مرحوم استاد عزیزم می افتم که می گفت: "کار علمی کردن شرایط و محیط آماده میخواد" چیزی که الان من کم دارم همین آمادگی اولیه هست. با ادارات مرتبط که تماس می گیرم گویی در خوابی فرو رفته اند و حمایت که هیچ نوعی انرژی منفی هم بهم تزریق می کنند، و متاسفانه تنهایی و بی هیچ هماهنگی هم این کار جواب نمی ده. مونده ام با این انرژی و انگیزه درونی که داره اذیتم می کنه و گاهی با خودم میگم کاش منم یکی بودم مثل بقیه و برام همچین چیزایی محلی از اعراب نداشت.. ممکنه تنها کسانی این درد منو درک کنند که خودشون هم همچین شرایطی را داشته باشند.
دنیای امروز من پر شده از آدم هایی که وقتی به تو نیاز دارند با تو مهربانند و وقتی تو به آن ها نیاز داری تو را نمی شناسند. دنیای امروز من پر شده از آدم هایی که سر خدا و اهل بیت پیامبر (ص) هم کلاه می گذارند، به گونه ای که وقتی روز شهادت ائمه باشد گریه و زاری کرده ولی وقتی حرف بر سر عدل و رعایت انصاف باشد آنگونه که خود دوست دارند رفتار می کنند.. این آدم ها دلم را به درد می آورند، شده ام مثل شخصیت مهربون و دوست داشتنی فیلم "بند سبز" که با دیدن بدی آدم ها اشک تو چشاش جمع می شد و از این دنیا خسته شده بود..
بعضی موقع ها با خودم می گم چه خوب که در مقام و مسئولیتی نیستم که بار سنگینی بر دوشم باشد و فریب دنیا با زرق و برق خودش مرا هم از دو دنیا محروم کند.. مشکلی که اغلب تو ایران رایج شده است، شیوع انواع رژیم های غذایی نامناسب می باشد که چندین سال پیش به خاطر ورود موج لاغری به کشور و انواع مانکن هایی که در سراسر دنیا به نمایش درآمدند، می باشد. به طوریکه این مشکل اکثرا در خانم ها دیده شد و هرکسی به نوعی با ایجاد نوعی اختلال در رژیم غذایی خود سعی بر دست یابی به وزن دلخواه خود را پیدا کرد. مشکلی که پس از مدتی بر فردی که خود را در معرض چنین آزمایش سخت و بعضا غیرقابل بازگشتی قرار می داد، نوعی افسردگی و پرخاشگری و یا ضعف جسمی بود. متاسفانه در اکثر مواقع می دانیم که کارمان درست نیست و برخی رژیم ها نامناسب است، اما همچنان آنها را ادامه می دهیم و پس از مدتی اثرات مخرب آن را حس می کنیم، آنگونه که برای دوست عزیز و بازیگر دوست داشتنیمان اتفاق افتاد. امیدوارم هزچه زودتر خبر سلامتی ایشان را بشنوم. محل برگزاری: دو نوبت صبح و بعداز ظهر آزمون برگزار شد اما تنها نکته ای که این وسط آزار دهنده بود ساعات نامناسب برگزاری دو آزمون بود؛ به طوری که بعدازظهر در اوج خستگی مجبور به تست زدن زبان و هوش بودیم و برای همین نتوانستم تمامی مسائل را پاسخ داده و لذا ذهن خسته من بیشتر از این نکشید و آزمون را نیمه تمام گذاشتم. گله ای که از برگزار کنندگان و مسئولان برگزاری آزمون دکترا دارم همین نکته هست که واقعا چرا ساعات نامناسب برگزاری آزمون باید باعث خستگی شرکت کنندگان و عدم پاسخگویی به تمامی سوالات گردد؛ اگر آزمون بعدازظهر، در وقت صبح که انرژی بیشتری داریم برگزار میشد مطمئنا خیلی بهتر بود و وقت پرتی کمتری هم می داشتیم... صرف هزینه های گزاف و استفاده از بیت المال به خاطر برپایی یک کلاس با ۳ یا ۴ دانشجوی پسر تنها به این دلیل که از دختران دور باشند چه توجیه منطقی و عقلانی می تواند داشته باشد؟ به چه چیزی این دانشگاه به خود می بالد؟ به اینکه توانسته است این سیاست به دور از منطق را پیشه خود سازد و تنها هزینه های گزافی را بر دوش این ملت درد کشیده بگذارد؟؟؟ واقعا کسی هست جواب من را بدهد که چرا؟ و چگونه؟ و جدای از صرف هزینه های زیاد، انجام این عمل به چه چیزی منجر میشود؟ به احتمال خیلی زیاد همان بحث منع کردن (البته آنطور که برپادارندگان این سیاست درنظر دارند) و حریص تر شدن را خواهد داد... و در انتها اینکه احساسی که به ی آدم در این مواقع دست میده اینه که حس می کنی به شعورت توهین کردند، بازیچه شون شدی که هروقت دلشون بخواد و هرطور که دوست داشته باشند به بازیت میگیرند و ... بقیه اش بماند اینا را میگم که بتونم قدرت نویسنده ای مثل "رومن رولان" را نشون بدم؛ نویسنده پر قدرتی چون او با کتاب مسحور کننده اش که پر است از توصیفات ریز و دقیق و تشبیهات بسی زیبا که خواننده را مجذوب خود می کند؛ تو گویی با داستان و افراد آن زندگی می کنی...
پ.نوشت: رمان "جان شیفته" واقعا زیباست و بیش از همه من به نویسنده اش فکر می کنم که چه شاهکاری درآورده.. ولی به نظر من همیشه آدمی باید ی برنامه مشخصی واسه خودش داشته باشه، حتی تو ایام تعطیلات و بیکاری؛ انگاری اصلا کلمه بطالت و علافی جز دردسر واسه آدم هیچ نفع و فایده ای نداره.
فردا روز زن هست و روز مادر؛ مادر تجسم همه خوبی ها، تجسم ایثار و بزرگی، واژه ای که برای درک بزرگیش باید ساعت ها تعمق و دقایقی طولانی فکر کرد. مادر عزیز و مهربانی که به خاطر من اندامت زیبایی خود را از دست داد، به خاطر من اعصاب و روانت ضعیف شد، به خاطر من از خواب شبانه خود گذشتی، به خاطر من از جوانی خود، از رفاه و خوشی خود و از تمام لذاتی که بی حضور من از آنان بهره مند می شدی گذشتی؛ چگونه بگویم دوستت دارم، چه کنم که هرچه کنم جبران یک ساعت شب زنده داری ترا پاسخگو نخواهد بود؛ چگونه غرش های جوانیم را که چون طنابی بر روح نحیف تو تاختم را توجیه کنم، با کدام سندی از حقانیت خودم، اثبات خودم،؛ ای مادر زیبای من، من بی تو هیچ نیستم و بی تو بهشت هم برایم جهنم است. ای مادر مهربان من، برای من تو مهربان ترین، دوست داشتنی ترین و زیباترین فرشته روی زمینی؛ بدان که بی تو منی نیست و با تو زندگی برایم معنا دارد...
![]()
| Design By : Night Skin |

