تبليغاتX
الهی به امید تو


الهی به امید تو

اگر تنهای تنها شوم باز هم خدا هست.دکتر علی شریعتی

در بهاران کی شود سرسبز سنگ

 

خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ

 

بهار نزدیک است

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:32 توسط فاطیما| |

تعطيلات براي ما دانشجويان و معلمان چند روزيه كه شروع شده .در كل اگه حساب كنيم

 

ميشه 3 هفته.البته بعد از 13 بدر  هم 3-2 روزي ميشه و در واقع نزديك به 1 ماه !

 

1 ماه تعطيلات ،1 ماه بيكاري، 1 ماه ديد و بازديد؟نه كمتر،همان 12 روز اول فروردين

 

،قبلش كه كسي ديد و بازديد نمي ره؛ حالا 12 روز بيكاري زياد نيست؟..اما عده اي هم

 

هستند كه مي گن  ما وقت هم كم مي آريم، بعضي ها مي خوان برن مسافرت ،خب حق

 

هم دارند،1سال كار و تلاش كرده اند..........

 

اما من كه فعلا برنامه ام عوض شده، دانشگاه تعطيل،مدرسه هم ،البته تعطيلي مدرسه

 

براي حق التدريسي ها فايده نداره كه ضرر هم داره .اگرچه كه هميشه اين حس شاد بودن

 

تعطيلي مدرسه بين معلمان و بچه ها مشتركه  و همه دنبال رنگ قرمز در صفحات تقويم

 

ميگردند.اما نمي دونم اچرا از بيكاري لذت مي بريم آخه هيچ كاري هم نمي كنيم خود من از

 

پايه ترين دانش آموزان مشتاق تعطيلات در دوران مدرسه بودم.حالا هم كه دوره تحصيلات

 

تكميلي را مي گذرونم از تعطيلات بدم نمي آد اما هر چه بيشتر باشه  تحقيقات خودم عقب

 

مي افته و حس نه چندان غريب stress  به سراغم مي آد.

 

تازه كلي كتاب از كتابخونه گرفتم كه اينها را  بخونم ؛ اينجا ديگه پاي اجبار در كاره،كاش مي

 

دونستم استادان محترم اين تعطيلات را چگونه مي گذرانند؟

 

برنامه ام :ديدو بازديد، مجله ه.ج، كتاب ، تلويزيون،...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:6 توسط فاطیما| |

زیاد تا عید نمونده ...شمارش معکوس شروع شده ..همه دارن تند تند کارهای عیدشونا می

کنند مادرهای  خونه دارند آخرین خونه تکونی های شروع سال جدید را تموم می کنند / بچه

ها هم در ذوق خرید لباس جدید بی تابی می کنند / دست رو دل پدرها نذاریم که اون بنده

خداها هم باید هواشونا داشته باشیم بهشون فشار نیاد اما

مگه کسی گوشش بدهکار این حرفاست /همه دوست دارند در شروع سال با بهترین لباسها 

به دید وبازدید سال نو بروند / تو مغازه

ها که میری اینقدر شلوغه که دلت می خواد زود از اونجا بزنی بیرون /خب عیده دیگه

!این فروشنده ها هم از یک طرف خوشحالند از

این همه مشتری و از طرف دیگه اعصاب شون خط خطی میشه .واقعا چه صبری دارند

خدا می دونه ....

اما این چند روز هم برای خودش ی حال و هوایی داره دیگه ..................فقط امیدوارم دل

همه تو این روزها  شاد شاد باشه

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:37 توسط فاطیما| |

"آلم تر اُنا اُرسلنا الشیطین علی اُلکافرین توزهم اُزا" 

 

 

"آیا ندیدی که ما شیاطین را بر سر کافران فرستایم تا سخت آنهارا آزار کنند"

 

سوره مریم.آیه ۸۳

 

کسی میتونه به من بگه منظور این آیه از شیاطین(  جمع کلمه شیطان) و

 

ارسال آنها ازجانب باریتعالی برسرکافران چیست؟ 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:28 توسط فاطیما| |

هر روز ۱۰ مرتبه تکرارش می کنم...معنی اش را هم خوب خوب می

دونم.بچه که بودیم اواخر کتاب شیوه نماز خوندن را توضیح داده بود با عکس۱ 

پسر بچه در گوشه سمت چپ که برسر سجاده مراحل نماز خوندن را نشون

می داد یا یک دختر کوچولو و چادری بر سر ...کامل توضیح داده  بود .معنی

همه ارکان نماز را داشت خوب یادمه.

  • روزی که برامون جشن تکلیف گرفتن به عشق گرفتن جایزه که ۱ چادر

سفید با گلهای ریز بود <که بعدها فهمیدم خانواده هامون آنها را به مدرسه

داده بودن و مدرسه فقط زحمت کادو کردن اونها را کشیده بود> سراپا شوق بودم.

 

  • یزرگ شدیم و نماز را گاهی مدام و گاهی ... خوندیم .چند ساله که

 

دارم بهش دروغ می گویم.هر روز جلویش می ایستم و با اعتماد به نفس می

گویم "تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم" اما در نهان خودم

فقط او را نمی پرستم هر چیزی که دلم بخواد اون مهم تره .اگه یک دوست

که خیلی دوستش داشته باشم مدتی بهم زنگ نزنه باهاش تماس بگیرم اما

اون بی اعتنایی کنه  و بهم زنگ نزنه کلی سرخورده می شم. اما هر روز

صدای اذان موذن را  میشنوم که داره از طرف معبودم  بهم پیام میده که

من منتظرم بیا با من صحبت کن.

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 10:44 توسط فاطیما| |

چقدر تو مدرسه به معلم جامعه شناسی مون علاقه داشتم.چقدر بحث هاش سر کلاس جالب بود صبح

دوشنبه به عشق کلاسش ...هر وقت که میو مد و بعد از درس کلی از دانشگاه ع.ط صحبت می کرد

خودم را توی اون دانشکده فسقلی تصور می کردم .یک دانشجوی جامعه شناسی با یک رتبه دو رقمی

در کنکور .چقدر بهمون انرژی میداد... یادمه یک روز که بهمون گفت :شما می تونید رتبه یک را بیارید

همه خندیدند اونم ناراحت شد و گفت همین خنده شما نشون می ده که اعتماد به نفستون کمه .چرا

می خندین مگه اونهایی که رتبه آوردن آدم فضایی بودن.....

 

بالاخره منم سد کنکور را پشت سر گذاشتم و  وارد دانشگاه شدم ...اما همون طور که فکر می کردم نبود

یعنی درس ها ی  جوری بود. دو سال اول هر چی عمومی بود را به ما دادن و کلی اذیت شدیم. اما سال

سوم بود که تازه فهمیدم که انتخابم به این رشته اشتباه نبوده .نمی دونم در مورد سایر رشته چطوره اونها هم در سال سوم به بعد با

دروس اختصاصی سرو کار دارند یا نه؟

واقعا از درسهام لذت می بردم !کلاسها ی درس جامعه شناسی شهری.خانواده و آموزش و پرورش .بررسی مسایل اجتماعی در

ایران و همه درسهای شیرینی که کلی خاطره تو ذهنم به جا گذاشتن ..یادش به خیر

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 20:42 توسط فاطیما| |

............عجب دعوایی بین دو نفر تو صف تاکسی بود ..دو نفر  سعی داشتن

جداشون کنن اما بقیه مثل بوق وایستاده بودن و تماشا می کردن مثل اینکه

بعضی ها بدشون نمیاد تماشاگر هنرمندی برخی آدم ها در خیابان

باشند........منم که طبق معمول دلم برای کسی که کم می آره و دارن

حقش را می خورن میسوزه.... ناراحت.. و دلم می خواست داد بزنم بابا یکی

بره اینها را از هم جدا کنه..

 

 البته این اتفاق تازه ای نیست ..هر روز تو این شهر

بزرگ از این قبیل اتفاقات زیاد میوفته.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:0 توسط فاطیما| |

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:55 توسط فاطیما| |

زن جواني نزد مادرش رفت و از زندگيش گلايه كرد و گفت كه ديگر از مشاجره

 

و دعوا و كشمكش خسته شده است.

 

هنوز مشكلي را حل نكرده كه مشكل ديگري سر برون مي آورد و احساس مي كند

 

كه به آخر خط رسيده است .مادر او را به آشپزخانه برد . داخل سه ظرف را پر از

 

آب كرد، آن ها را روي اجاق قرار داد تا آب ها به جوش آيند سپس در ظرف اول

 

مقداري هويج ،در ظرف دوم تخم مرغ و در ظرف سوم دانه قهوه ريخت و آن گاه

 

نشست و به جوشيدن آب ها نگاه كرد.......


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:12 توسط فاطیما| |

"سلام به آقا م امام علي ابن موسي الرضا(ع)"

 

از راه دور در حاليكه چقدر دلم مي خواست الان تو حرم بودم  ...

 

حس سبك بودن ،حس آرامشي كه هيچ جا پيداش نمي كني..

 

ي حس خيلي قشنگ ، كه به تو مي گه چقدر سعادت داشتي كه تونستي بياي

 

اينجا و اين لحظات معنوي را درك كني .

 

اما

 

اما امسال كه قسمت ما نشد بياييم مراسم عزاداري را در حرم با صفاي شما

 

برگزار كنيم،  من اما، اميد دارم بتونم سال بعد  د رهمين ايام   خودم را در يكي از

 

بهترين شهرهاي ايران كه به نام شما مزين و شناخته شده است تصور كنم به

 

اميد تحقق آن

 

انشاالله

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:3 توسط فاطیما| |

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:3 توسط فاطیما| |

قراره مراسم عزاداری را چند روز زودتر برگزار کنیم.با بچه ها چه اردو چه  برگزاری مراسم عزاداری جالبتره.یعنی ی حال معنوی خیلی قشنگی به آدم دست میده....

 

 

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 20:13 توسط فاطیما| |

سر کلاس  ی دفعه بحث کشید به حجاب.بچه ها شدیدا مخالف بودن و من که حسابی داغ

کرده بودم ناراحت بیشتر برای خودم  و بعدش برای نسل جدیدمون ...

 

برای خودم که چرا اینقدر مطالعاتم در مورد اسلام و دین خودم باید کم و ناچیز باشه که نتونم

اونا را قانع کنم که بابا ! حجاب مصونیته نه محدودیت .ی جمله ای از دکتر شریعتی یادم میاد

که:زنی که به زیبایی اندیشه رسیده باشد زیبایی ظاهر را به نمایش نمیذاره .البته عین جمله

یادم نیست ...

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:14 توسط فاطیما| |

 

بهار داره میاد ....صداشا می شنوی؟

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:7 توسط فاطیما| |


Design By : Night Skin

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس