تبليغاتX
الهی به امید تو


الهی به امید تو

اگر تنهای تنها شوم باز هم خدا هست.دکتر علی شریعتی

کودکی هایم اتاقی ساده بود

                                           قصه ای دور اجاقی ساده بود

 

شب که میشد نقشها جان می گرفت

                                             روی سقف ما که طاقی ساده بود

 

می شدم پروانه خوابم می پرید

                                            خوابهایم اتفاقی ساده بود

 

زندگی دستی پراز پوچی نبود

                                           بازی ما جفت و طاقی ساده بود

 

قهر می کردم به شوق آشتی

                                          عشقهایم اشتیاقی ساده بود

 

ساده بودن عادتی مشکل نبود

                                          سختی نان بود و باقی ساده بود

 

قیصر امین پور

کتاب آینه های ناگهان

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 14:24 توسط فاطیما| |

"در کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :

چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می

 شود...

این معما برایم مطرح بود تا وقتی بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان

 است که هرکسی و هرچیزی تا و قتی ساکن است مورد احترام است.

تا ساکت است مورد تعظیم است.

 اما همینکه راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی کند بلکه سنگ است که به طرف او

 پرتاب می شود و این نشانه یک جامعه مرده است.

 

ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که:

متکلم هستند نه ساکت.متحرکند نه ساکن .باخبرترند نه بی خبرتر

شهید مطهری. کتاب "حق و باطل"

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:13 توسط فاطیما| |

اصولا آخر هفته ها برای همه یک جور آرامشه یک فراغ بال از  ۶ روز کار و تلاش و

دوندگی .حق هم دارند.بعد از یک هفته کاری یه جای دنج رفتن تو روز تعطیل واقعا لازمه! اون

هم تو این هوای بهاری که آدم دلش نمیاد تو چار دیواری بمونه و مثل پرنده مجبور باشه فقط و

فقط بیرون را نگاه کنه...

قدم زدن در هوایی که اگرچه دل خوشی ازش نداریم اما زیبایی های بهار اونا می

پوشونه.دیدن منظره های سبز به آدم کلی روحیه میده  ..

 

اما من چی بگم از آخر هفته خودم .انگار که برای من تازه کار و تلاش شروع شده.مخصوصا

که یک کلاس ۵ ساعته هم در بعدازظهر جمعه حسابی حالم را می گیره.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 21:32 توسط فاطیما| |

دارم میرم دانشکده کوچیک و نقلیمون تا یادی از گذشته هایی که فقط ازش خاطرات قشنگی را در ذهنم ثبت

کرده ام بکنم..دانشکده ای کوچک اما شلوغ! که تو نمی تونستی بعد از اتمام کلاسهایت یک جای دنج را پیدا

کنی وبعد کمی تمدد اعصاب تازه بروی سر کلاس بعدی.شلوغی و همهمه سر ظهر که همه از کلاسها بیرون

می اومدند بیشتر رو اعصاب بود .کتابخونه بیشتر شبیه سالن گفتگو بود تا ...و وقتی با تذکر مسئول

کتابخونه روبرو میشدی مجبور بودی سرت را بیاری پایین تا پشت میزها تو را نبینه و کنفت نکنه!

نمازخونه ای کوچیک  که نماز خوندن را برایت اکثر اوقات مشکل می کرد و دانشجویانی که از نبود جای

مناسب آنجا را برای صحبت و گفتگو و استراحت انتخاب می کردند.

الان هم می خوام برم اما از زمانی که تصمیم رفتن را می گیرم ی حسی به من میگه تو دیگه به اونجا تعلق

نداری تو دیگه  دانشجوی اونجا نیستی پس رفتنت لزومی نداره .

حسی که فقط می تونم صفت تلخ !را همراهش کنم  

 

و جالب اینکه با دلشوره عجیبی همراهه و حالم را بدجوری می گیره.........

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:27 توسط فاطیما| |

چقدر زود روزها به هفته ها و هفته ها به ماهها و ماهها به سالها تبدیل می شوند...

 

چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که خودم را برای کنکور آماده می کردم.

۲۴

نسبت بهش هیچ احساسی ندارم.همیشه که از دور نگاهش می کردم اوج جوونی می دونستمش.

آدمی که تو این سن قرار می گرفت برای من یک آدم عاقل و بالغ وبود که خوب می تونست از عهده

زندگی اش برآید و در ضمن مستقل بود

فقط یک روز دیگه مونده تا ۲۳ سالگی ام تموم بشه و وارد ۲۴ بشم......

 

چقدر به هدفهایت رسیدی؟آیا همیشه از شرایطت راضی بودی؟برای حل مشکلاتت از چه راههایی کمک

گرفتی؟اینها سوالاتیه که داره تو ذهنم رژه میره .دلم نمی خواد سال دیگه همین موقع علاوه بر این

سوالات دغدغه های دیگری هم ذهنم را مشغول کنه باید حلشون کنم همین امروز...

 

 

تصوير اصلي را ببينيد

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 14:23 توسط فاطیما| |

 دانشگاه خیلی زیبا شده .بهار اینجا واقعا قشنگه!

آدم با دیدن این همه سبزی و سرزندگی کلی روحیه

می گیره.

پرنده ها هم که نغمه سرایی را شروع کردن.عالیه !.

وقتی کلاسهای عصر

تموم می شه کیف می کنی با بر و بچ بری تو چمن ها و از این همه سبزی بهره

ببری! واقعا که رنگ سبز خیلی آرامش بخشه! 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 14:4 توسط فاطیما| |

دوباره.واژه ای که تکرار را به یادم می آورد.

دوباره. کلمه ای که احساس نا خوشایندی از به خاطر آوردنش در ذهنم دارم.

شروع شد....سال جدید بعد از تعطیلات  را می گویم!

 

درس.تحصیل.تحقیق.تدریس....آره دوباره شروع شد.باید شروع می شد. اگرنه که هیچی

معنی نداشت.

بعد از ۳هفته تعطیلی /از درس فرار کردن/پای تلویزیون وقت را گذراندن و به ایام آخر تعطیلات

که رسیدن جوانه زدن غمی در دل که دیگه تموم شد.

.................باید دوباره بری سر کارهایی که قبل از عید با خوشحالی به بعد از عید موکولشون

کردی.

 

اما همون امیدی که من را سراپا نگه داشت حالا هم به سراغم میاد و میگه اون همه

کتاب بار کردی بردی خونه/ فقط خودت را خسته کردی.حالا هم بشین همه را

مثل یک بچه خوب بخون ..

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 14:11 توسط فاطیما| |

"زمانی از مد پیروی می کنیم که از سلیقه خودمان مطمئن نباشیم" این جمله را از یک جامعه

شناس بنام(زیمل) در جامعه شناسی می خوندم که خیلی برایم با اهمیت به نظر اومد /موردی که

روزانه زیاد باهاش درگیریم .حتی اگر  نخواهیم  هم نمی توانیم بهش فکر نکنیم .در هر انتخابی در مغازه

ها آقای فروشنده تاکید می کنه که خانم این مد روزه ! بابا شاید نخواهم این را بخرم این رنگ را دوست

ندارم.نه!  پیش دوستان و آشنایان چی؟! .آهان یادم اومد تقصیر همون فشار جمعیه  که زمانی ازش

باخبر می شویم که برخلاف بقیه لباس بپوشیم یا رفتار کنیم.  ...واقعا هم نمیشه کاری کرد .در یک

جامعه زندگی کردن این مشکلات را هم داره مگه نه؟ 

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 17:4 توسط فاطیما| |

عطر نرگس

 

رقص باد

 

نغمه شوق پرستوهای شاد

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

 

خوش به حال روزگار

 

زندگیتان همرنگ بهار

 

سال نو مبارک

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 10:28 توسط فاطیما| |


Design By : Night Skin

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس