اگر تنهای تنها شوم باز هم خدا هست.دکتر علی شریعتی
تحقیقات و مقالاتم را گذاشته ام برا ی فصل گرم تابستان!یعنی میشود این فصل داغ داغ را سرگرم درس بود ؟ سخن گفت. کسی که همیشه شنیده بودیم می تواند باطن آدم ها را ببیند. کسی که شنیده بودیم در نمازهایش با عمق وجود می گرید.کسی که مرجع تقلید خیلی از ماها بود...اما امروز ایشان در دنیای ما نیستند.خیلی سخته وقتی یک عالم بزرگ از دنیا می رود .اون روز روزی هست که شیطان بسیار خوشحال و شاد است. اومد فقط و فقط از خدا کمک بخواهیم .به ما یاد دادند به هیچ کس کلک نزنیم.به ما خیلی مسائل را یاد دادند اما .اما اگه جایی پامون گیر کنه دروغ می گوییم.اگه برامون پیش بیاد و عجله داشته باشیم (!) بدون صف کارمون را انجام می دهیم.(ما عجله داریم).نماز را هم هر وقت بخونیم خوندیم فقط باید بخونیم.وقتی مشکلی پیش بیاد از هر کسی که فکرش را بکنی تقاضای کمک می کنیم.دستمون را جلوی همه دراز می کنیم...خلاصه اینکه ما مسائل اعتقادی و دینی مون را خیلی خوب یاد گرفته ایم! و منتظریم اینها را با افتخار به نسل بعد هدیه کنیم. ناراحتی هامون را ...خلاصه هر چیزی که فکرش را بکنید. ما عادت داریم که هر چیز جدیدی که می خریم تا مدتها به کسی نگوییم تا یک وقت فکر نکنه حسابمون پره.نمی تونیم به کسی اعتماد کنیم . میترسیم .میترسیم که یک وقت زیرابمون را بزنند.می ترسیم علیه ما کاری کنند که ما حسرت به دل اون موفقیت بمونیم.ما از همه چیز و از همه کس میترسیم. و استاد را عصبانی ...حالا استاد گیر داده بود که شما شوخی کردی یا نه جدی گفتی ..بیچاره دوستم.. تو همون حیر و ویر من و یکی دیگه از دوستام داشتیم در مورد اون مطلب حرفی می زدیم و می خندیدیم که .... چشمتون روز بد نبینه استاد دید و ما هم خیلی زودتر از اون چه که استاد بخواد چیزی بگه خودمون را جمع و جور کردیم العملمون چطوره . خلاصه ضایع شدن از بیخ گوشمون گذشت به خیر و سلامت. هر سال این موقع ذوق کتابخونی خیلی ها را می گیره ..تو مترو.اتوبوس .حوالی مصلیِ مردم را می بینی که کلی کتاب دستشونه و یا کیسه هایی حاوی کتاب را حمل می کنند. ,ما هم ی عالمه کتاب را از اول سال در دفترچه هامون ,در گوشه کتابامون یادداشت کردیم به عشق این چند روزه .... حالا موقع اش شده.البته اگر این ارائه های لعنتی اجازه بده یکم سرمون خلوت بشه .حتما.. اولش که میری حس خریدن کلی کتاب رو دستات پر از ذوقت می کنه؛ اما ی دو سه ساعتی که می گذره دلت می خواد همون جا دراز به دراز بیوفتی و کسی هم کاری به کارت نداشته باشه. ی خستگی شدید به خاطر ی کلی دور زدن در غرفه ها داغونت می کنه. برای من که همیشه اینطور بوده کلی غرفه ها را می گردم خیلی خسته میشم.... هر سال همین موقع چقدر ذوق می کردیم که با ورود معلممون این عبارت را بخونیم انگار که با خوندنش دینمون را به او ادا می کردیم..... چقدر روزی که گل براشون می بردم را دوست داشتم.کلی ذوق می کردم انگار که به خودم گل داده باشند .کل روز را به عشق اینکه معلم چقدر از دیدن اون گلها خوشحال بشه را سر می کردم. حالا چند نفری از دوستان این روز را به خودم تبریک گفتند ومن موندم که خوشحال و راضی باشم یا... مسایل و سوالات برای تو حل شده است ..یعنی قبولشون داری بدون اینکه بتونی ثابتشون کنی و این خیلی درده ..اما امان از روزی که بفهمی خیلی ازمسایلی که قبلا بدیهیات زندگیت بوده حالا شده دغدغه... چه جوری ثابتشون می کنی تا حالا بهش فکر کردی؟ آرزوهایت را بنویس تا فراموش نکنی چون خدا فراموش نمی کندو بدان آنچه که امروز داری آرزوی دیروز توست..
كشاورزي تصميم گرفت بزغاله هايش را بفروشد.او يك آگهي با تصوير بزغاله را روي نرده حياطش ميخكوب كرد.كشاورز همان طور كه داشت آخرين ميخ را مي كوبيد احساس كرد كسي شلوارش را مي كشد.به پايين نگاه كرد و چشمش به يك پسربچه خورد.پسربچه گفت:"آقا من مي خوام يكي از بزغاله هاي شما را بخرم." كشاورز همان طور كه عرق پشت گردنش را پاك مي كرد گفت:"البته اين بزغاله ها از نژاد خوبي هستند و حسابي مي ارزد." پسربچه دستش را ته جيبش فرو برد و يك مشت پول خرد از آن بيرون آورد.او گفت:"من 39 سنت دارم.اين پول براي خريد يكي از بزغاله ها كافيه؟" كشاورز گفت:"البته"او سپس هي داد و گفت:"اينجا بزي!بزي از پلكان طويله پايين آمد.4بزغاله ديگر نيز كه همچون گوله هاي پشمي بودند به دنبالش دويدند.پسربچه صورتش را به توري چسباند.برق شادي در چشمانش درخشيد.همان طور كه بزغاله ها به طرف توري مي آمدند پسربچه متوجه چيز ديگري شد كه داخل طويله تكان مي خورد.اندكي بعد يك گوله پشمي ديگر پديدار شد.اين يكي كه خيلي هم كوچك تر بود از پلكان به بيرون پريد.بزغاله كوچك در حاليكه به سختي مي لنگيد نهايت تلاش خود را به كار گرفت تا از ديگران عقب نماند .پسربچه در حالي كه به بزغاله كوچك و ضعيف اشاره مي كرد گفت:"من اين يكي را ميخوام" كشاورز كنار پسربچه زانو زد و گفت:"پسرم اين بزغاله را فراموش كن.اون نمي تونه مثل بزغاله هاي ديگه با تو بازي كنه."پسربچه يك قدم از توري فاصله گرفت خم شد و پاچه شلوارش را بالا زد .2سوي پاي پسربچه يك گيره فلزي قرار داشت كه به يك كفش مخصوص متصل شده بود.پسربچه به كشاورز نگاه كرد و گفت:"ببين آقا من نمي تونم خوب بدوم اين بزغاله كسي را مي خواد كه اون را درك كنه" همیشه اسمتون منا به یاد شهدا می اندازه...رنگ سرختون هم.. با دیدن شما دل خیلی ها خون میشه نسل من که به یاد نمیارند اما هرچی میدونند فقط در حد شنیده هاست.. باغ لاله های محلات خیلی زیبا شده هر رنگی که فکرش را بشه کرد ..از سرخ گرفته تا صورتی .نارنجی و.. به یک بار دیدن می ارزد.
نمی دونست چطوری استاد را توجیه کنه![]()
![]()
تازه تا چند دفعه هم بهمون نگاه کرد ببینه ما عکس
![]()


![]()
| Design By : Night Skin |



